اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

35

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

پس مردمى برخاستند و گواهى دادند . گفت : پس اى ابو الفضل هر چه خواهى بفرما تا انجام دهيم و گر نه دست برمىداريم . گفت : من هم براى خدا آن را واگذار كردم [ 1 ] . عمر پس از بيست روز بازگشت و عباس همراه او مىرفت و بر اسب سركشى سوار بود ، پس عمر از او پيش افتاد و سپس براى او ايستاد تا عباس به دو رسيد ، پس گفت : از تو پيش رفتم و كسى را نمىرسد كه بر شما گروه بنى هاشم پيش رود ، مردمى [ . . . ] در شما ضعفى است . گفت : خدا ما را ديده است كه بر پيامبرى نيرومند و از خلافت ناتوانيم . سپس به قصد شام بيرون رفت تا به سرغ رسيد و آنجا خبر يافت كه طاعون بسيار است ، پس بازگشت و فرماندهان شام بحضور وى رسيدند و ابو عبيدة بن جراح سخت بتندى با او سخن راند و گفت : آيا از حكم خدا مىگريزى ؟ گفت : بلى از حكم خدا به حكم خدا مىگريزم . و در اين سال عمر ام كلثوم دختر على بن ابى طالب را كه مادرش فاطمه دختر پيامبر خدا بود از على بن ابى طالب خواستگارى كرد . پس على گفت كه او هنوز كودك است . عمر گفت : آنچه را پنداشتى نخواستم ، ليكن خود از پيامبر خدا شنيدم كه فرمود : كل سبب و نسب ينقطع يوم القيامة الا سببى و نسبى و صهرى ، « هر بستگى و خويشاوندى در روز رستاخيز بريده مىشود جز بستگى و خويشى و دامادى من . » پس خواستم كه مرا بستگى و دامادى با پيامبر خدا باشد . پس او را بزنى گرفت و ده هزار دينار به دو مهر داد . و در اين سال مسلمين در كوفه فرود آمدند و زمينهايى براى خويش برگزيدند و خانه ها در آن ساختند و بقولى آن در آغاز

--> [ 1 ] صورتهاى مختلف روايت را در ج 6 الغدير ص 262 - 266 بنگريد .